حالم چندان مساعد نبود. بدجور درگیر فضای اقتصادی کشور در آیندهای نه چندان دور بعد از برداشتن کامل یارانهها شدهام. برای گریز از خستگی ذهنی مثل همیشه آمدم سری به وبلاگها بزنم که دیدم خوابگرد هم به جمع فیلتر شدهها پیوست. این مطلب را خیلی سریع نوشتم.
هر کشوری در بعضی از بخشها خط قرمزهایی دارد که ممکن است در کشوری دیگر با همان میزان آزادی این محدودیتها وجود نداشته باشند. خوب که دقت کنی متوجه میشویم تحلیل دولتمردان آن کشور این است که باید فلان حوزه را محدود کرد چرا که از آن حوزه احساس خطر میکنند اما بیشتر که دقت کنیم میبینیم هدفشان صرفا محدود کردن نبوده بلکه بستن راه خطر و تمرکز نیروها برای رشد بخش دیگری از جامعه است. به آن بخش هم که نظر کنی میبینی از رشد قابل قبولی برخودار است. به محدودیتها در بخشها و حوزههای دیگر هم که نگاه کنیم میبینیم که چندان آزار دهده نیست. این نوع نگاه مدیریتی در کشورهای عیالباری مانند چین و هند مرسوم است. در چند سطر بالا ضعیفترین نوع مدیریتی یک کشور صنعتی را مثال زدم. اگر به سراغ کشورهایی مانند اروپای شرقی و یا استرالیا برویم که اینگونه نگاه مدیریتی چیزی در حد جوک است. اروپای غربی و آمریکا که پیشکش. اما نگاه مدیریتی حاکم بر کشوری مانند ایران را چگونه میشود تحلیل کرد؟ اول باید معلوم کنیم دولتمردان ایران کشورشان را جزءِ کدام دسته از کشورها میدانند؟ اگر از موج توهم موجود در پاسخشان بگذریم بعد باید بپرسیم جایگاه ابزارهای یک کشور در حال توسعه در ایران چقدر ارج و قرب دارد؟ مثلا همین اینترنت. بعد اگر طرف حسابمان کسی مثل محمود جان نباشد که همه چیز را در بهترین وضعیت میبیند باید پرسید چرا؟ چرا شما به بیست و چندمین حرف از حروف الفبای توسعهیافتگی مانند انرژی هستهای چنگ میزنید اما به الف و ب این راه یعنی تلاش برای گردش آزاد و آسان اطلاعات پشت پا میزنید؟ میشود منتظر جوابشان نبود و نشت و سر حوصله علت ترس بیحدوحصرشان را از توسعه رسانهها بررسی کرد اما صد تاسف که نه حوصلهاش مانده و نه من بیشتر از شما میدانم فقط همین را بگویم که این روزها در ذهنم خطاب به آقایان میگویم: «آخر پدر آمرزیدهها، اینکه عرصهی اقتصادی را تنگ میکنید را میشود تا حدی قبول کرد، اینکه فضای سیاسی را میبندید را میشود تا حدی درک کرد ولی وقتی پای تنگوترشی به اجتماع و فرهنگ هم کشیده شود دیگر راه هر گونه توجیهی بسته میشود. حداقل یک روزنه میگذاشتید تا مردم از آن نفس میکشیدند. اگر همه ما زندانی یک زندان بزرگ به اندازه کشورمان باشیم حد شما از یک زندانبان که بالاتر نمیرود. آخر آدم به شما انجمن عارفان متوهم چه بگوید.»
موج جدید فیلترینگ سایتها و وبلاگها قبل از بیستودوم بهمن به راه افتاده و اگر به همین شکل پیش برود دامن وبلاگهای فکستنی مثل مرد مختصر را هم میگیرد.
لیست وبلاگهای فیلتر شده در ستون «دو کوچه بالاتر»
هفتان
خوابگرد
عباس معروفی
سرو
روی شیروانی داغ
آق بهمن
کافه ناصری
کمانگیر
زن نوشت
یک لیوان چای داغ
مسیح علینژاد
مسعود بهنود
هنوز همهشان را میخوانم.
مرد مختصر.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 17:20  به قلم: فرزاد کاظمی
|
مثل اینکه قرار نیست از دیدن بعضی فیلمها سیر شوم. مثل هامون و... و درباره الی. امروز برای چندمین بار درباره الی را دیدم. اینبار درگیر یک نکته جدید در فیلم شدم. همان موضوعی که اگر از اولین مطلب وبلاگم تا آخرینش را خوانده باشید متوجه میشوید مهمترین دغدغه ذهن و زندگیام است و در بیشتر مواقع به بسیاری از موضوعهای اجتماعی از این دریچه نگاه میکنم؛ واقعیتگرایی.
واقعیتگرایی در این فیلم از این جنبه اهمیت پیدا نمیکند که آدمهای فیلم واقعیت را نمیبینند بلکه مدام تلاش میکنند واقعیت را از هم پنهان کنند. اصغر فرهادی در این فیلم هم مانند فیلم چهارشنبهسوری دست مخاطب را میگیرد و برای چند دقیقه به تماشای یک اتفاق کاملاً عادی میبرد بعد با زدن یک نیشتر به آن جریان نشان میدهد چه مهلکهای پشت این اتفاق نهفته بوده فقط نیاز به یک نیشتر دارد تا سر بلند کند. مثل باغچهای که اگر چند دقیقه یک المنت داغ در آن فرو کنیم کرمهای زیادی از زیر خاکش بیرون میآیند. عنصر اصلی این اتفاق عادی که آقای فرهادی ما را به تماشایش دعوت میکند آشنا بودنش برای بسیاری از ما ایرانیهاست ولی با یک درونمایه خاص و آن اینکه واقعیت مدام از طرف افراد درون این جریان از یکدیگر پنهان میشود. اما ارتباط این مهلکه با آن اتفاق در چیست؟ نمیدانم با بازی برجهای هانوی آشنا هستید یا نه؟ با دیدن فیلم درباره الی به یاد این بازی تاریخی افتادم. در این بازی برای جابجایی هر حلقه، از اولین حرکت بازی تا آخر همواره دو راه پیش رو ست. بهتر است بگویم برای هر حرکت دو برج یا میله خالی وجود دارد که حلقه را باید در یکی از آنها قرار داد تا راه برای حلقه بعدی و رسیدن به نتیجه باز شود. اگر در همان حرکت اول حلقه اشتباه جابجا شود دو حالت پیش میآید، یا بعد از چند حرکت بازی به وضعیت اول برمیگردد یا مسیر بازی پیچدرپیچ میشود و با هر حرکت از هدف دور میشود.
الی به مادرش میگوید: «اگر کسی سراغ منو گرفت بگو همین جاست نمیدونم کجار رفته. نگو که رفتم شمال.» نتیجه این توصیه در چند سکانس بعد مشخص میشود وقتی منوچهر به خانه الی تلفن می کند و مادر الی میگوید: «الی رفته بیرون، نمیدونم کجاست.» آن توصیه الی به مادرش، این حرف مادرش به منوچهر و شک تردیدی که نسبت به رفتن الی به تهران وجود دارد سرانجام جمع به این نتیجه میرسد که احتمالاً الی رابطهی خوبی با مادرش ندارد و...
وقتی احمد و منوچهر از خانهی زن شمالی برمیگردند با اینکه منوچهر با مادر الی تلفنی صحبت کرده ولی احمد به پیمان می گوید: «تلفن رو جواب نداد. صد دفعه زنگ زدیم.»
شاید هیچکدام از اینها در درازمدت با مفهومی به نام اخلاق تضاد نداشته باشند چون هر کدام از این دروغها یا پنهانکاریها مدتی بعد فاش میشوند ولی یکی از این پنهانکاریها یعنی موضوع نامزد الی در انتها هم جمع را شک زده کرد و هم باعث شد یک زلزلهی چند ریشتری ذهن نامزد الی را بلرزاند؛ وقتی از سپیده در جواب سوال نامزد الی گفت: «من هم اطلاعی نداشتم الی نامزد داره، چیزی به من نگفته بود.» چرا؟ در دمدستترین تحلیل به این نتیجه رسیدم که آدمها با پنهان کردن واقعیت در لحظه از شر حاشیهها رها میشوند. وقتی سپیده از همان اول به جمع نمیگوید که الی نامزد دارد شاید برای فرار از صد سوال بعدی ست. حاشیههای آزار دهندهی بیان واقعیت.
در دراز مدت نتیجهی این پنهانکاریها در کل جامعه میشود فرهنگ گریز از واقعیت. اما ریشهی این فعل در چیست؟ یک چرای بزرگتر. در جواب دو نکته به ذهنم رسید. یکی تاثیر فرهنگ عرفانی در ذهن تاریخی مردمان این آبوخاک و یکی هم تاثیر حکومتهای استبدادی. اساس عرفان پنهانکاری ست. تجربههای عرفانی اساساً غیرملموس اند و عینی نیستند پس بهناچار همواره پنهان میمانند چون به زبان نمیآیند. این رفتار چنان در طول تاریخ با نیاکان ما خو گرفته که گویی همچون یک ژن نسل به نسل منتقل میشود و امروز ما ناخودآگاه آنرا انجام میدهیم. یکی دیگر از ریشههای این رفتار تاریخ استبداد زدهی ماست. حکومتهای استبدادی در دراز مدت فرهنگ خفقان و پنهان کردن را در جامعه نهادینه میکنند. تاریخ ما هم که به این لحاظ الله اکبر.
سکانس پایانی فیلم به نکتهی دقیقی اشاره میکند. همه ماشین منوچهر را هل میدهند تا از شن و گِل دربیاید. ماشین در دریا نیست در حاشیهی دریا ست. گویی کارگردان میخواهد بگوید مشل این جمع از آب گذشه، مشکلشان الی و آب نیست. پایشان در جای دیگری در گِل بمانده. نظیر این تحلیل در جامعه مرا به این نتیجه رساند که اگر قدری در رفتاهای روزمرهمان دقیق شویم میفهمیم که کار ما هم از پنهانکاری گذشته گویی ما اساساً واقعیت را نمیبینیم. گویی تلفیق این گریزها با آن پیشینه سیاسی و عقبماندگی علمی در دنیای مدرن سبب شده از واقعیت دور بیافتیم و وارد پارادایم جدیدی شویم. گویی ذهن ما عینک ضد واقعیت بر چشک زده. کافی ست یک روز از صبح تا شب به حرفهایی که میشنوید چه از زبان مردم عادی و چه از زبان مسولان نظام دقیق شوید.
مرد مختصر.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 15:12  به قلم: فرزاد کاظمی
|
برای مادرم، پدرم، خواهرم و خواهرانم، برادرم و برادرانم
مادر عزیزم دیروز که زنگ زدی کنار پارک لاله بودم. بعد از اینکه پای دوستم با یکی از آن صفیرهای سنگی چنان ضرب دید که دیگر راه رافتن برایش سخت شده بود از کوچهپسکوچهها گذشتیم و سر از کشاورز و پارک لاله درآوردیم. تلفن را جواب ندادم. چند قدم که که حرکت کردم یاد دلهرههایت افتادم. شماره خانهات را گرفتم اما نمیدانم کدام پدرآمرزیدهای شبکه را مختل کرده بود. بعد از آنکه قدری در هیاهوهای بلوار کشاورز پرسه زدیم از چهره دوستم خواندم که دیگر توان سرپا ماندن ندارد. باز کوچهپسکوچهها، فرار و دلهره، دیدن اسارت یک بسیجی دیگر، باز هم شعار، صف نذریها، رانندههایی که پشت فرمان اتومبیلشان آش میخوردند. یک چیز در همه مشترک بود؛ که اینسو و آنسویشان صحرای کربلایی برپاست. دلهره جای اکسژن را در هوا گرفته بود. به نقطه آرامی که رسیدم باز زنگ زدم. پرسیدی کجایی؟ گفتم: نزدیک خونه. اومدم نذری بگیرم و برگردم. فهمیدم که فهمدیدی خانه ما کجا و جایی که هستم کجا. فهمیدم که متوجه دروغام شدی که من اصلاً نه اهل صفام نه اهل نذری گرفتن. از صدایم فهیدی. ولی مادر عزیزم خواهش میکنم دیگر مرا به دروغ گفتم وادار نکن. مگر فرزاد تو عزیزتر از آن جوان بیستوچند سالهای ست که زیر ماشین یک جاهل له شد؟ له شدن بعد از مرگ. مگر فرزند تو عزیزتر از ندا و سهراب است؟ مگر فرزند تو عزیزتر از پسر جوانی ست که در یکی از فرارهایمان از اطراف میدان ولیعصر از پشت شانهام را گرفت؟ برگشم دیدم وای خدای من پیشانیاش شکافته. در جیب کاپشنم پی دستمال میگشتم که عکاسی آمد و گفت «ماسکتو بزن عکس بگیرم» پی ماسک بودم یا دسمال یهو سیل جمعیت هر کداممان را به سویی راند. نمیخواهم سراسر احساسی حرف بزنم. میدانم. برای بزرگ کردن فرزندت زحمت کشیدی. میدانم در جنگ چه بدبختیها که سر من نکشیدی. اما مادرم، مهربانم، مگر تعریف تو از خوبی فرزندت چیست؟ مگر تو انتظار داشتی فرزندی که با زحمت و مشقت بزرگش کردی در این موقعیت چه موضعی بگیرد؟ تا آنجا که به یاد دارم هیچکدام از این کارهایم با تربیت تو منافاتی ندارد. خواهش میکنم روی حرفهایی که زدی بمان. لطفاً آن مهربانی که خودت یادم دادی را انکار نکن. من همان حسی را به میهن و هموطنانم دارم که تو به من داری.
پدرم، جانم، همیشه پیش دوستهایم این جملهات را نقل میکنم که گفتی: «بابا، از نگفتنهاست که دنیا خرابه». خوب مگر من و دوستانم غیر از این میکنیم. رفتیم که بگوییم. حرفی را که آقایان یا نشنیدهاند یا نشنیده میگیرند در هر صورت ناشنواییشان وضعیتی را به وجود آورده که تو بهتر از من میدانی. پدر جان خواهش میکنم حرفت را انکار نکن.
خواهرم، مونسم، آخر تو چرا؟ تو که خودت سالهای جوانیات را در بهبوههی انقلاب گذراندی چرا؟ تو که خودت بهتر میدانی که در جوانی چه آرزوها که در ذهن نمیگذرد. درست است که امورات فرزندانت حسابی سرت را گرم کرده و حس مادرانهات آنقدر شدت گرفته که برادرت را هم به دید فرزندت میبینی اما از من چیزی را نخواه که انکار حرفهای قبلیات باشد. یادت هست اولین کتاب شعر و داستان را چه کسی دستم داد؟ مگر تو نبودی که فرزادت را به خواندن و نوشتن آشنا کردی؟ خب اینها را در همان مجلهها و کتابها یاد گرفتم. یعنی همه دروغ بود؟ یعنی هر چه گفتی افسانه بود؟ آزادی؟ فکر؟ انسانیت؟ الان هم که به فرزندانت همینها را یاد میدهی یعنی به آنها هم دروغ میگویی؟ من که باور نمیکنم.
برادرم، آینهام، این روزها دفترچه خاطراتت را ورق زدهای؟ ۵۷ را به یاد داری؟ اعلامیهها؟ دبیرستان؟ خاطرههایی که برایم تعریف کردی؟ چرا اینقدر راه دور، دوران اصلاحات یادت هست؟
عزیزانم، زندگی تنها درس و ادب و «آسته برو آسته بیا تا گربه شاخت نزنه» نیست. دیروز نبودید که ببینید وقتی از اطراف میدان انقلاب به خیابان کارگر شمالی هدایتمان کردند اولین شعار را یک زن میانسال داد. دخترهای جوان سنگ میآوردند و پیرمردها قوت قلب ما جوانها بودند. زندگی گاهی همچون چهره خشن آب برای گذشتن از مانع یک سنگ است. میدانم. درجه خشونتمان بالا گرفته ولی باور کنید اجتنابناپذیر است. میدانم مرگ من رهایی من است و آغاز زندانی شما در غم. میدانم که نتیجه این جنبش را فردا و پسفردا نمیبینیم. میدانم. همه حرفهای دلسوزانهتان را میدانم اما از من انفعال و سکوت – غیرانسانیترین کار ممکن در وضعیت موجود – را نخواهید که اگر آنها با باتومهایشان جسم ما را میکشند شما با این خواستهتان روحمان را نابود میکنید. میدانم اگر شما هم تهران بودید این روزها در خانه بند نمیشدید.
با تمام نادانستهها و ضعفهایی که دارم این را میدانم که وظیفه انسانیام در قبال انسانیت و تاریخ حکم میکند سبز باشم.
پینوشت
خوشحالم که مادرم دیشب زنگ زد و تاکید کرد نباید بیتفاوت بود و همراهی نکرد اما...
مرد مختصر.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 23:11  به قلم: فرزاد کاظمی
|
برای همه دیوانههایی که در اوج دیوانگی ذهنی حفظ ظاهر میکنند و با رفتاری محافظهکارانه چنان روز را به شب میرسانند که گویی عاقلی جز اینها نیست.
برای همهی باکرههایی که در خلسهی حاصل از توهم پاکی به سر میبرند با آنکه تعریفشان از زندگی چیزی غیر از این توهم است.
برای همهی آنهایی که وسط خیابان مجبورند بایستند تا ماشینی از جلو و دیگری از عقبشان رد شود تا فرصت گذر از عرض خیابان را پیدا کنند.
برای همهی آنهایی که میخندند اما تعریفشان از خنده، شادی نیست همانطور که نمازشان نمادی از مذهبشان نیست.
برای همه آنهایی که موقع خنده پایین را نگاه میکنند تا مبادا چینوچروکهای صورتشان و عربدهی چشمانشان آبرویشان را ببرد.
برای همه آنهایی که فرار رو به جلو کار هر روزشان شده.
برای همهی آنهایی که از تجربه خستهاند اما الگوی دیگری برای زندگی در این جغرافیای خشن ندارند.
برای همهی آنهایی که روحشان را وحشی و وحشیتر میکنند تا در جنگ خروسها و دلبری مرغها کم نیاورند.
برای همه آنهایی که دلشان آراستهی معنیست و با تلاش برای درک غم زمانه – و شاید هم فراغ یار – سعی میکنند این آراستگی را حفظ کنند که بسیاری الگویی جز این در آیینهی شکستهشده حقیقت نمیبینند.
پینوشت
برای پیرمرد روحانی شهیری که به خوبی فهمید «اهل عشیره بودن هم سخته» اما تلاش کرد قانون عشیره را تا حدی تغییر دهد و داد و دم روزگار گرم که در عوض چه آبرویی به او داد.
مرد مختصر.
+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 20:9  به قلم: فرزاد کاظمی
|
خیلی احماقانه نیست که به تجربه دل میبندیم؟ تمام تصورم و درکم این بود که تجربه روح را بزرگ میکند اما نه تنها اینگونه نبود که در گفتگو با یک روح خسته، در یک لحظه - درست مانند لحظههایی که ناخودآگاهم بدون هماهنگی با خودآگاهم یکی دیگر از فهمهایش را بروز میدهد - فهمیدم تجربه روحم را پارهپاره کرده نه بزرگ. تا دیروز با روحی بزرگتر از اکنون دستوپنجه نرم میکردم و ناراحت بودم از سنگینیاش و امروز با روحی کوچکتر همراهم و آسوده از اینکه میتوانم کنترلاش کنم غافل از اینکه تکهتکههای روحم را در تجربههای گوناگون جا گذاشتم، آب رفته.
از تجربه که نمیشود گذشت. میشود؟ حاصلاش هم که کوچکتر شدن روح است. هست؟
پس؟
این طبیعت زندگیست که سرانجام آن پیراستگی روح است یا بیراههای که باید جلویش را گرفت؟
مرد مختصر.
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:22  به قلم: فرزاد کاظمی
|