شاید تا مدتها
این روزها جدای از قیلوقالهای سیاسی عجیب از نیچه درونم میترسم.
مرد مختصر.
کافه فرزاد کاظمی
این روزها جدای از قیلوقالهای سیاسی عجیب از نیچه درونم میترسم.
مرد مختصر.
ذهن تصویرگر موجود جالب و عجیبی ست. مثل همین واژهی جالب یا عجیب که سفیر یک مملکت حس و حال و واژهاند؛ دنیایی از واژهها که در ذهن انتزاعی پرسه میزنند و چون در قالب جملهای ملموس نمیگنجند به ناچار پشت واژههایی مثل «جالب» یا «عجیب» قایم میشوند. ذهن انتزاعی مدام تلاش میکند برای مفاهیم گوناگونی که زیر قبای زندگی، زندگی میکنند مابهازاء تصویری پیدا کند.
این هم حاصل یکی از تقلاهای ذهن مرد مختصر برای پیدا کردن تصویری – به گمان خودم مناسب - برای مفهومی به نام «تلاش برای فهمیدن» است. یک نمونه از این «تلاش برای فهمیدن» همان کتاب خواندن است.
مرجع ضمیر این در ابتدای جملهی بالا پاراگراف زیر است.
وقتی در طویله باز میشود گوسفندها با هیجان و تقلا سعی میکنند هر چه زودتر از در طویله بیرون بروند. بعضیها همان جلو در طویله مشغول چریدن میشوند و بعضی دیگر شروع میکنند به چریدن و حرکت کردن. میچرند و میروند تا میرسند به دورتر. دورتر شاید یعنی فاصلهی نقطهی بین در طویله تا جایی که از دید چشم چوپان برای چریدن خیلی دور نیست.
پینوشت
همیشه تصورم این است که تصویر ذهنی مثل ساختن یک مکعب با چند تکه چوب و چسب چوب است. اما نمیدانم چرا هر جور این مکعب را بسازی حداقل ۲ روزنه دارد. یکی از روزنهها همان است که از راه آن فضای درون مکعب را میبینیم یعنی همان فضایی که محبوساش کردهایم و اسمش را گذاشتهایم تصویر. در واقع این تصویر برشی ست از دنیای واقع اما با نگاه انتزاعی. و روزنهی دیگر...
تا حالا جرات نکردم سراغ روزنهی دیگر بروم. تصورم این است که تصویری که از راه «روزنهی دیگر» میبینم مرا میبلعد. مثلاً در تصویر گوسفند و چوپان، چوپان روزنهی دیگر است.
مرد مختصر.
خیلی از آمریکاییها معتقدند «لری کینگ» مجری کهنهکار شبکه خبری CNN یکی از اعضای خانوادهشان است. آنقدر زندگیشان با برنامههای تلخ و شیرین لری کینگ آمیخته شده که گویی یکی از اعضای خانوادهشان است که هر شب به خانه که برمیگردد مشتاش پر است از خبرهای ریزودرشت از گوشهوکنار دنیا. همیشه همین حس را به استاد شجریان داشتم. – از به کار بردن واژهی استاد بیزارم اما مطمئنم این لقب دستمالی شده در کنار اسم شجریان رنگ و بویی غیر از آن چیزی را دارد که این سالها در جامعه مرسوم شده. – کسی که صدایش با لحظهلحظهی زندگیام آمیخته شده. خیلیها را میشناسم که همینجوراند شما را نمیدانم. در شادی، غم، تنهایی، در جمع، موقع گریه، خنده، رانندگی و جاده و مسافرت و سیزدهبدر و... چه میدانم کمتر حالوهوایی را سراغ دارم که صدایش با آن همراه نبوده. برای بسیاری از دوستارانش تبدیل شده به یکی از اعضای خانوادهشان. حالا ببینید دستگاه حاکمهی به قول آقایان امپریالیسم با لری کینگ چهجور رفتار میکند و دستگاه پر از مهر و عطوفت ما با خیل رسانههایش با استاد آواز چگونه تا میکند. حداقل کاری که امپریالیسم با لری کینگ میکند این است که با او کاری ندارد و اجازه میدهد زندگیاش را بکند، کارش را انجام بدهد. اما اینها چه؟ خودتان بهتر میدانید. مطمئناً در مقابل موضعگیریهای سیاسی لری کینگ هم فریاد وااسفا سر نمیدهند و مزدور خطابش نمیکنند.
پرگویی نکنم. خبر را که شنیدهاید؟ منظورم به بازار آمدن آلبوم «رندان مست» استاد است. از خریدن آلبوماش غافل نشوید. میدانم آنقدر بزرگ هست که نیازی به تبلیغ من و امثال من ندارد. اما مطمئناً میدانید که اینبار این خرید چیزی بیشتر از خریدهای قبلی آلبومهای استاد دارد. به حرکت سبز مردم پیوست، به او توهین کردند و حالا این خرید قرار است چنان رکوردی به جا بگذارد که جواب مدنیای باشد به روانپریشانی که جز خودشان کس دیگری را برنمیتابند. به خدا من هم از این همه آمیختگی با سیاست بیزارم اما گاهی نه چارهی دیگری داریم نه جای غر و اعتراض. چه کنیم؟ حریفمان قدکوتاه ست ما هم به ناچار مجبوریم گاهی خطوربطهای دمدستی را دنبال کنیم. من هم از این صفکشیها خستهام. فرض کنید این آلبوم فراخوانی ست برای طرفداران استاد شجریان. طرفدارانش هم که باهوشتر از آنند که علت این فراخوان را ندانند. اگر تجربهی کنسرتهایش را داشته باشید حرفم را بهتر درک میکنید. یکبار به یکی از دوستانم گفتم: اگر به اشعاری که استاد انتخاب میکند و نوع خوانشاش و ارتباطش با وقایع همان دوره و همینطور به افرادی که در کنسرتهایش شرکت میکنند دقت کنی میبینی که چه کنسرتاش و چه آلبوماش هم وجه هنری قویای دارد و هم شبیه یک میتینگ یا بیانیهی سیاسی ست.
اصل حرفم همین بود. اما اگر دوست داشتید ادامهی متن را هم بخوانید.
هر روز که میگذرد نکات بیشتری از نهضت سبز برایم آشکار میشود که مهمترین تاثیر آن، افزایش امید است؛ امید به آیندهی این جنبش نه نتیجهاش. تحلیلها بهویژه در این موضوع کمک زیادی میکنند. لینک فکرهایم و لینک گفتگوها و شنیدهها و بعضی از دیدههایم را چون از جنس دنیای مجازی نیستند نمیتوانم اینجا بگذارم اما بعضی دیگر از دیدهها و خواندههایم که مربوط به این امید میشوند اینها هستند(+،+،+،+).
هر روز که میگذرد به همان اندازه که اعتقادم به بعضی از ویژگیهای مثبت نهضت سبز بیشتر میشود، دقیقاً به همان اندازه و شاید هم بیشتر از آن شناختم از رفتار جبههی مخالف به یک سوی مشخص میرود.
هر روز که میگذرد بیشتر مطمئن میشوم که تئوری آقای حسین شریعتمداری دامت برکاته پایه و اساس رفتار جبههی مخالف نهضت سبز است؛ ترمز را کندهاند و با سرعت وصفناپذیری در حرکتاند.
به قول مسعود بهنود: آقای شریعتمداری ما هر جور شده از جلو این ماشین بدون ترمز کنار میرویم اما شما میخواهید این ماشین را به کدام دره فرود بیاورید؟
پینوشت
هر روز که میگذرد، دقیقاً در آغاز هر روز از این روزها که میگذرد با خودم بحثم میشود. نمیدونم والدم یا شایدم بالغم بهم تشر میزنه که «آقا جان نمیگم دست از سر این نهضت بردار اما یه خورده به این وبلاگ بدبخت تازه پا بیشتر برس. حالا قالب بهتر پیشکش حداقل از متنهای دیگهای که مینویسی هم استفاده کن؛ از داستانها؛ سینماییها؛ کتابیها چه میدونم از همهی اون کوفتیهایی که تا امروز توی سلولهایی خیلی کوچکتر از سلولهای انفرادی اوین زندانیشون کردی.» دقیقا بعد از پایان جروبحث با خودم، دوباره میشینم پای کارهام و یه خورده قبل از شروع به درونم نگاه میکنم میگم: چشم. اما تا الان این چشم عملی نشده.
این روزها برابر شده با روزهای بعد از رهایی از فشارهای روانی زیاد و پیدا کردن خودم. اما هنوز تا پیدا کردن وبلاگ نوپام چند صباحی وقت نیاز دارم.
مرد مختصر.
دیروز به یکی از دوستانم گفتم: از اولین دقایق ۲۲ خرداد بهتزدگی مثل بختک افتاد روی روح و روانمان. چند روز نگذشته بود که این بختک از بهتزدگی به افسردگی تغییر جنسیت داد. آرامآرام به موازات تغییر و تحولاتی که در نوع اعتراضات رخ داد ما هم سعی کردیم به زندگی برگردیم. سعی کردیم تا گوشهی چشممان را از نهضت سبز نگیریم و همزمان دستهایمان چرخهای زندگی رخوتزدهمان را بچرخاند؛ زندگی که این روزها امید به آیندهاش مانند امواج رادیو مدام ضعیف و قوی میشد. گویی آقایان به غیر از رادیوهای بیگانه روی موج امید هم پارازیت انداختهاند، که انداختهاند.